‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ بهمن ۸, چهارشنبه

مجاهد شهید مجتبی فرشید


مجتبی فرشید سال۱۳۳۸ در کرمانشاه متولد شد. مجتبی با پایان دوران متوسطه تحصیلی وارد دانشگاه شد. خمینی ضدبشر او را در آبان ماه ۱۳۶۰ در تهران به شهادت رساند.
 
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96

۱۳۹۹ دی ۱۱, پنجشنبه

مجاهد شهید حمیدرضا خوانساری



حمیدرضا خوانساری سال ۱۳۳۶ در همدان چشم به جهان گشود. حمیدرضا کارمند وزارت کشاورزی بود، رژیم خمینی او را در دی‌ماه ۱۳۶۰ در تهران اعدام کرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید.
https://t.me/shahidanAzadai96

۱۳۹۹ آذر ۴, سه‌شنبه

مجاهد شهید احمد بوشی



احمد بوشی سال ۱۳۳۱ در شهر خرمدره چشم به جهان گشود. احمد یکی از همافران ارتش بود که در زمان حاکمیت خمینی اعدام شد. رژیم خمینی او را که همافر ارتش بود در مرداد سال۱۳۶۴ در تهران اعدام کرد.


 با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96

۱۳۹۹ مهر ۱۹, شنبه

مجاهد شهید مهدی‌قلی بیات موحد



مهدی قلی بیات موحد سال ۱۳۳۶ در زنجان متولد شد. بعد از تحصیلات متوسطه در رشته مهندسی در دانشگاه مشغول به تحصیل شد. رژیم خمینی او را در آبان ۱۳۶۰ در تهران اعدام کرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

https://t.me/shahidanAzadai96



مجاهد شهید نعمت اسدی

 


نعمت اسدی یکی دیگر از دانش‌آموزانی است که زمستان حاکمیت خمینی، بهار عمر زود گذرشان را به خزان بدل کرد. نعمت در اردبیل به دنیا آمد او دانش‌آموز ۱۸ساله‌ای بیش نبود که در مهر ۱۳۶۰ در تهران جان خود را فدای آرمان آزادی کرد.

متاسفانه از اين شهيد قهرمان، عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

https://t.me/shahidanAzadai96


۱۳۹۹ مهر ۱۲, شنبه

مجاهد شهید فاطمه (شکوفه) امیری


فاطمه امیری سال ۱۳۴۰ در کرمانشاه به دنیا آمد. فاطمه بعد از گذراندن تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه شد. رژیم زن‌ستیز خمینی او را مانند هزاران زن زندانی مبارز و مجاهد که مقاومت و تسلیم‌ناپذیری را سرلوحه خود قرار داده بودند، در تیرماه ۱۳۶۳ در تهران اعدام کرد.

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

https://t.me/shahidanAzadai96


۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

مجاهد شهید خدیجه نوری


خدیجه نوری سال ۱۳۴۴ در سنندج چشم به جهان گشود. او دانش‌آموز متوسطه بود که توسط دژخیمان خمینی با سنگدلی تمام در سن ۱۸سالگی اعدام شد. خدیجه نوری اسفند ماه ۱۳۶۲ در تهران به شهادت رسید.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

https://t.me/shahidanAzadai96


مجاهد شهید بشار حبیبی


محل تولد: ايلام

سن: ـ

تحصیلات: دانش‌آموز

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: ـ

متاسفانه از اين شهيد قهرمان، اطلاعات تکمیلی نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

https://t.me/shahidanAzadai96


۱۳۹۹ مهر ۱, سه‌شنبه

مجاهد شهید محسن حقی


محسن حقی توسط دژخیمان خمینی در سن ۱۶سالگی اعدام شد. او نیز یکی از دانش‌آموزان تشنه آزادی بود که خمینی آنان را از پشت نیمکتهای کلاس و مدرسه به مسلخ اعدام و تیرباران برد. محسن سال ۱۳۴۵ در یکی از شهرهای آذربایجان به دنیا آمد و بهار عمرش در سال ۱۳۶۱ در تهران به خزان گرایید.

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید                          https://t.me/shahidanAzadai96


۱۳۹۹ شهریور ۱۷, دوشنبه

مجاهد شهید شهاب قادرمرزی


محل تولد: سنندج
سن: ـ
تحصیلات: -
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: مرداد ۱۳۶۰
متاسفانه از اين شهيد قهرمان، اطلاعاتى نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید


۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

مجاهد شهید شامل میرآبی


شامل میرآبی سال ۱۳۴۱ در شهر خوی متولد شد. تحصیلاتش را تا گرفتن دیپلم ادامه داد. رژیم خمینی او را در سن ۲۰ سالگی و در دی‌ماه سال۱۳۶۰ در تهران اعدام کرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

یادی از مجاهد قهرمان ولی‌الله فیض مهدوی


مجاهد شهید ولی‌الله فیض مهدوی در سال ۱۳۵۸ در شهر همدان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به پایان برد. وی که جوانی پرشور و در پی یافتن راهی برای مبارزه علیه آخوندهای حاکم بر میهنمان بود، راه های بسیاری را تجربه نمود اما نهایتا راه خود را در سازمان مجاهدین خلق ایران پیدا کرد. ولی الله در سال ۷۸ با شنیدن رادیو صدای مجاهد و زندگینامه شهیدان مقاومت، شیفته مجاهدین شد و تصمیم گرفت به مجاهدین بپیوندد. او در نیمه دوم سال ۷۹ با تحمل سختی بسیار به مجاهدین پیوست و بسرعت جذب ارزش های مجاهدین شد.
مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی، از روحیه‌ای جسور و بی‌باک و فروتنی و تواضع چشمگیری برخوردار بود. او در انجام مسئولیت‌ها و وظایف محوله بسیار جدی و سخت‌کوش بود. وی همواره تلاش می‌کرد تا مسئولین خود را از انجام وظایفش مطمئن سازد. مجاهد خلق ولی‌الله فیض مهدوی پس از کسب آموزش‌های لازم به زادگاه خویش بازگشت. اما پس از مدت کوتاهی توسط دژخیمان وزارت اطلاعات آخوندی دستگیر و به شکنجه‌گاه‌های رژیم در دیزل آباد کرمانشاه و سپس زندان اهواز منتقل شد. شکنجه‌گران رژیم که کینه‌ای عمیق از مجاهدین به دل داشتند، قریب به یکسال و نیم وی را شکنجه نموده و او را در سلول انفرادی، در حالی که چشم‌بند و دستبند داشت در شرایط بسیار وحشتناکی نگهداری نمودند.برای در هم شکستن او صحنه های اعدام ساختگی درست کردند و بارها شبانه او را برای اعدام بردند.اما این مجاهد قهرمان، با عزم و اراده ای استوار در برابر همه تهدیدات و شکنجه‌ها ایستادگی نمود.
به گفته یکی از هم‌زنجیرانش در بند۲۰۹ زندان اوین روی دیوار نوشته بود: دژخیمان! عمری با من به درشتی سخن گفتید، خود آیا دو حرف تابتان هست؟و آن که چوبه‌دار را بیالاید با مرگی که شایسته پاکان است، به جاودانگان خواهد پیوست.
مجاهد شهید ولی الله فیض مهدوی از سال ۸۳ تا لحظه شهادتش در کلیه اعتصاب غذاهای زندانیان سیاسی و در تمامی اعتراضات آنان علیه شکنجه زندانیان سیاسی و شرایط ضدانسانی حاکم بر زندانها، حضوری فعال داشت. پس از شهادت مجاهد قهرمان حجت زمانی، دژخیمان آخوندی برای درهم شکستن روحیه مقاوم ولی الله به او ابلاغ کردند که روز ۲۶ اردیبهشت سال ۸۵ اعدام خواهد شد.اما ولی الله که برای اثبات راه و آرمان خویش دست از جان شسته بود، این حکم را به سخره گرفت و با شجاعت تمام به مزدوران رژیم اعلام کرد که هر چه سریعتر مرا اعدام کنید. از آن پس تا لحظه شهادت، ولی الله در سخت ترین شرایط زندان، با روحیه ای انقلابی در برابر سختی ها ایستادگی نمود و نهایتا همانگونه که خودش میخواست آغاز نمود، تداوم بخشید و برگ زرین پایانی حیات انقلابی خود را ورق زد.
سرانجام مجاهد قهرمان ولی الله فیض مهدوی در روز پانزدهم شهریور، همزمان با آغاز چهل و دومین سال حیات پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران، به شهادت رسید و در ادامه راه همرزمانش در پایداری پرشکوه برای پیروزی،به سمبل صبر و استقامت و پایداری تبدیل شد. 
متن نوار صوتی مجاهد شهید ولی‌الله فیض مهدوی در تاریخ ۲۷ فروردین ۸۵
با درود به تمامی هموطنان عزیزم که در ایران و سراسر جهان که صدای من رو می‌شنوند. من ولی‌الله فیض مهدوی متولد ۵بهمن ماه ۱۳۵۸ هستم که در مهرماه ۱۳۸۰ در سن ۲۲سالگی به‌دست مأموران وزارت اطلاعات باتهام پیوستن به سازمان مجاهدین خلق در عراق و اقدام علیه امنیت کشور دستگیر شدم.
بعد از دستگیری مدت ۵۴۶ روز در سلولهای انفرادی وزارت اطلاعات تحت بازجویی و شدیدتر شکنجه‌های فیزیکی و روحی قرار گرفتم. در طول این مدت در زندان انفرادی تنها چیزهایی که همیشه و همه جا با من بود دست‌بند و پابند و چشم‌بند مشکی بود و در یک سلول ۴متری که نور کافی هم نداشت به‌سر می‌بردم. این دوران سخت‌ترین دوران زندگی من بود بعضی از شبها مأموران وزارت اطلاعات و بازجوها من را از خواب بیدار می‌کردند و به محوطه خارج از سلولم می‌بردند و به من می‌گفتند آخرین تقاضایت را بگو و با شلیک یک گلوله من را می‌ترساندند من فکر می‌کردم گلوله بمن اصابت کرده و مدتی شوکه بودم اما دوباره دست من را می‌گرفتند و به سلولم بازمی‌گرداندند.

بعد از اتمام دوران انفرادی در سال ۱۳۸۲ در شعبه ۲۶بیدادگاه انقلاب تهران فقط در یک جلسه دادگاه که مدتش هم بسیار اندک بود به‌ریاست قاضی حداد به اعدام محکوم شدم در همان جلسه دادگاه تمامی اتهاماتی که بمن وارد شده بود را صریحاً رد کردم و با صدای بلند فریاد زدم که دادگاه رژیم را به‌رسمیت نمی‌شناسم چرا که نه وکیلی از طرف من در دادگاه حضور داشته نه هیأت منصفه‌ایی! در همان روز به‌علت اعتراضم به قاضی دادگاه به زندان دیزل‌آباد کرمانشاه منتقل شدم و چند ماه در آن زندان در بدترین شرایط ممکنه نگهداری می‌شدم. اواخر سال ۱۳۸۲بود که به زندان اوین تهران منتقل شدم و بعد از چند ماه یکبار دیگر به‌علت درگیری لفظی با آقای بختیاری رئیس کل سازمان زندانهای کشور به زندان گوهردشت کرج موسوم به رجایی شهر منتقل شدم. یادم می‌آید در بدو ورودم به این زندان یعنی رجایی شهر رئیس سابق این زندان آقای ملکی بمن گفت که توی این زندان دیگر هیچ‌کس به دادت نمی‌رسد. از آن‌روز تا الآن مستمر مورد آماج و حمله مختلف از جمله زندانیان خطرناک به تحریک مسئولان زندان قرار گرفتم و با سخت‌ترین شرایط ممکنه با حداقل امکانات که برای یک زندانی لازم است زندگی می‌کنم. البته زندانیان سیاسی در زندان رجایی شهر در این شرایط نگهداری می‌شوند و این طبیعی است. چند روز قبل از سال نو ۱۳۸۵ بود که معاون قضایی زندان آقای علی محمدی برگه‌ایی بمن ابلاغ شد که حاکی از اجرای حکمم در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ بود. البته این حکمم بارها شفاهی از زبان رئیس فعلی زندان آقای حاج کاظم و رئیس بند ۶محمد جارویی بمن ابلاغ شده بود....
زنده باد آزادی ملت ایران از قید ستم و ظلم و استبداد
ولی الله فیض مهدوی هستم از زندان رجایی شهر

۱۳۹۹ شهریور ۱۴, جمعه

مجاهد شهید رحیم اشرف‌جهانی


رحیم اشرف‌جهانی سال ۱۳۳۳ در شهر آزادی‌ستان تبریز به دنیا آمد. او با گرفتن دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی راه و ساختمان به تحصیل پرداخت. 
رحیم یکی دیگر از دانشگاهیان و قشر تحصیل‌کرده است که با شروع فصل اعدام و کشتار، اعدام شد. او در سال۱۳۶۰ و در تهران اعدام شد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ شهریور ۴, سه‌شنبه

۱۳۹۹ شهریور ۳, دوشنبه

یاد قهرمان ملی مجاهد شهید علی اکبر اکبری در حماسه سرب و سرود داغ


اینك زمان سرخ تهاجم، دقیقهٌ مقدس میلاد از راه رسیده‌است. اكبر از مدخل گشودهٌ حجره پا می‌نهد درون. می‌ایستد مقابل جلاد اینك زمان و لحظهٌ موعود. 
گویی تمامی دلهای مادران، با قلب او به تپش افتاده‌اند.  گویی تمام ضجه‌های اسیران بر تخت‌های شكنجه، در بغض بی‌تحمل او، نطفه بسته‌اند. با چشم، راست، دوخته در چشم دیو قرن هر برق دیده‌اش، صد‌ حرف می‌زند. چشمان بی‌حس جلاد. همچون در چشم جغد، مبهوت برق دو چشمان اكبر است.  اكبر به‌ناگهان، چون آیه‌‌های خشم خداوند‌ بی‌تاب، داغ داغ، مثل مسلسلش فریاد می‌زند: بنام خدای مجاهدین و نام نامی ایران و نام نامی مسعود اینك سزای تو ای جلاد خونگسار اوین! آنگاه می‌گشاید، رگبار آه مادران شهیدان را رگبار سوز و رنج اسیران را بر مغز پر زكینهٌ جلاد.   
بازار غرق غریو است. می‌پیچد این خبر! بر هر دهان تودهٌ  مردم در چارسوق، نه در هر كران شهر، لبخندها نشسته به لبها  بر چهره‌های مردم.  پیچیده در جهان، فریاد دست مریزاد! احسنت! آفرین، از قلب سرخ حماسه گویی، آوای اكبر است كه می‌پیچد درپاسخ هزارها، تحسین مردمان:   
«در این عملیات اگر تهاجم حداكثر دیدید و اگر رشادتی شنیدید، بدانید هرچه هست نتیجهٌ لحظات وصل ما به برادر مسعود است. 

قهرمان ملی علی‌اکبر اکبری 
روز اول شهریورماه سال۵۷ در خانواده‌ای متوسط در ایلام چشم به جهان می‌گشاید.  سالهای آغازین زندگی علی اكبر با استقرار دیكتاتوری و سركوب رژیم خمینی همراه بود
او همچنان كه روزهای نوجوانی خود را سپری می كند با فقر و محرومیتی كه گریبان مردم میهنش را گرفته نیز آشنا می شود 
مرداد ماه ۱۳۶۷ است در میان هیاهو و ولوله‌ای كه در كوچه‌های شهر جاری است، اكبر ۱۰ساله، در جستجوی كنجكاوانه‌اش به میدانی می‌رسد  كه مزدوران مسلح خمینی آن را قرق كرده‌اند. در برابر چشمان اشكبار مردم، جوانی با لباس رزم توسط پاسداران خمینی به دار كشیده می‌شود. 
اكبر لحظات انتخاب و دگرگونی‌اش را اینچنین وصف می‌کند: «وقتی نوار تلویزیونی مراسم عید فطر سال۷۴ مجاهدین را دیدم و دیدم كه در آن‌جا مسعود با رزمندگان روبوسی می‌كرد، منقلب شدم…»   
این آگاهی‌، عشق و ایمان و این شور مبارزه در راه آزادی مردم  آرام و قرار را از اكبرمی‌گیرد و او خود را به مجاهدین می‌رساند.
نوشته‌ای از مجاهد شهید علی اکبر اکبری:
«حالا  احساس می‌كنم در كنار مجاهدین هستم و با آنها زندگی می‌كنم، زندگی ایدئولوژیك... از الان تا بی‌نهایت می‌خواهم مجاهد باشم. مجاهدگونه راه بروم. نفس بكشم، ببینم و كار كنم. از دیروز در جنگ با خمینی هستم. و می‌خواهم با سر بدوم دنبال خواهر (مریم). خمینی را خواهرمریم شكست  داد. من متعلق به اویم. و برای او زندگی خواهم كرد و در راه او خواهم مرد...»
علی‌اکبر پس از انجام موفقیت‌آمیز چندین مأموریت پیشنهاد درخشان‌ترین عمل و مأموریت انقلابی خود را با جسارت و عزمی انقلابی پیش روی فرمانده‌اش قرار می دهد: 
« مجازات سردژخیم لاجوردی»...
بارها می‌گوید: «من این افتخار را داشته‌ام كه به‌عنوان فردی از این سازمان این عمل مقدس را انجام دهم تردید نخواهم كرد، و گلوله را میان دو چشم دشمن خواهم نشاند. یا آن‌جا كه قلبش می‌تپد».  
بیست و دو سال قبل مجاهد پر شور علی‌اکبر اکبری در روز تولدش هدیه‌ای نه برای خودش به مردمش ارزانی کرد، «شادی» و «لبخند» برای مادران داغدار، پدران زخم‌دیده و دردکشیده، برای کودکان یتیم و هزاران زن و مرد شکنجه‌شده به دست لاجوردی جلاد.
علی‌اکبر ۲۰ساله و زاده ایلام بود. او دو روز بی‌امان در زیر بدترین شکنجه‌ها که کسی خبردار نشد با دژخیمان سینه به سینه بود و بعد از دو روز شکنجه‌های وحشیانه در روز ۳شهریور۷۷ به شهادت رسید.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید


۱۳۹۹ مرداد ۳۱, جمعه

مجاهد شهید علی‌اصغر محکمی


علی‌اصغر محکمی سال ۱۳۲۸ در کرمانشاه متولد شد. او معلم یکی از دبیرستانها بود.
حوالی ظهر روز ۱۳آبان سال۱۳۶۱بود، آن روز که لاجوردی به‌نشانی محل زندگی مخفی اصغر دست یافت، حدود یکسال‌ونیم از ۳۰خرداد۶۰ می‌گذشت.
در این مدت او چندبار از میان تورهای بازرسی و حمله‌های دشمن بیرون آمده و دشمن را ناکام کرده بود. درپی درگیریهای گسترده ۱۰مرداد۶۱، ارتباطهای منظم اصغر با سازمان قطع شد. ولی پس از مدتی تلاشهای مستمر او به‌ثمر رسید و ارتباطش را با سازمان برقرار کرده و مأموریت جدیدش برای ادامه فعالیت در منطقه کردستان را دریافت کرد. چند ساعتی بیشتر به‌روز اجرای قرارش برای اعزام به‌منطقه نمانده بود که حین تردد به‌خانه خاله‌اش مورد شناسایی یکی از عوامل دادستانی قرار گرفت. لاجوردی در هراس از این‌که فرصت را از دست بدهد، به‌سرعت نیروهای زیادی را بسیج کرد. منطقه وسیعی در اطراف خانه‌یی در محله قنات کوثر ـ‌ فلکه چهارم تهران‌پارس‌ـ به‌محاصره پاسداران درآمده بود.
هم‌زمان در داخل خانه اصغر در اتاقی قدم می‌زد تا ساعتی دیگر موعد خروج از خانه فرا برسد و عازم کردستان شود. اصغر افراد خانه را توجیه کرده بود که در برابر هر مراجعه ناشناسی چه بگویند و اگر خانه در معرض مراجعه دشمن قرار گرفت چگونه او را باخبر کنند. یک جفت کفش کتانی آبی‌رنگ، کیف دستی کوچکش و یک کاپشن تمامی وسایلی بودند که اصغر به‌هر خانه‌یی می‌رفت، آنها را به‌حالت آماده در کنار در اتاق می‌گذاشت تا در صورت بروز خطر بتواند استفاده کند. درحالی‌که با قدمهای سریع در اتاق قدم می‌زد با خود می‌اندیشید این انتظار کی به‌پایان می‌رسد. آیا دوباره خواهد توانست در دریای مجاهدین شناور شود و یاران دیرینش را دوباره باز یابد؟ یاران روزهای زندان شاه، شکنجه‌های ساواک، آشنایی با مجاهدین و از همه مهمتر دیدارش با مسعود.
روزهای آزادی زندانیان سیاسی، روز آزادی مسعود! و غریو شعارها و شادیهای هزاران ‌نفری که برای استقبال از زندانیان سیاسی آزادشده به‌جلو زندان قصر آمده بودند را به‌خاطر می‌آورد و خودرو سواری بزرگ و قدیمیش را که با گل آراسته بود تا همرزمانی را که از زندان آزاد می‌شوند، با آن به‌خانه‌اش ببرد. روزهای پرتلاطم کار در بخش تبلیغات ستاد مجاهدین، خطاطی روی پارچه و پلاکاردهای مراسم؛ چاپ سیلک به‌روش ابتکاری خودش و تکثیر آرم سازمان روی پارچه، ماههای بعد از تعطیل شدن ستادهای سازمان و کار او در انتشارات و مرکز کتاب طالقانی و بعد هم انتقال به‌بخش اجتماعی و شرکتش در بحثها و کار توضیحیهای خیابانی. هر جا که وارد بحث می‌شد، فالآنژها را رسوا می‌کرد و آنها مجبور می‌شدند میدان را خالی کنند و بروند.
به یاران شهیدش می‌اندیشید، همانهایی که هر وقت احساس می‌کرد، مادرش ممکن است به‌خاطر سرنوشت او نگران باشد، «بچه‌ها» را به‌یادش می‌آورد و می‌نوشت: مادر تو که بچه‌ها را خوب می‌شناسی؟ می‌دانی که بهترینها و گلهای سرسبد ایرانند، مگر خون من از خون آنهایی که شهید شدند رنگین‌تر است؟
ناگهان زنگ در خانه به‌صدا در‌می‌آید. پسرخاله‌اش از پنجره نگاهی به‌بیرون می‌اندازد و به‌محض دیدن پاسدارها به‌اصغر خبر می‌دهد. او به‌سرعت کفشهایش را می‌پوشد و ساکش را به‌دست گرفته به‌ایوان می‌آید و از آن‌جا با یک جست از دیوار بالا می‌رود و خودش را به‌بام خانه می‌رساند. از روی بامهای خانه‌های دیگر دور می‌شود. تعداد خانه‌های منطقه کم است و او بعد از عبور از چند خانه به‌خیابان می‌رسد. منطقه باز و وسیعی که خانه و ساختمان چندانی ندارد و انبوهی از پاسداران همه‌جا را گرفته‌اند. اصغر در نظر دارد تا بدون حساس‌کردن پاسداران، به‌عنوان یک رهگذر از این منطقه خارج شود. ناگهان پاسداری فریاد می‌زند، خودش است، اصغر محکمی است!
صحنه رویارویی مجاهدی با دست خالی و دهها پاسدار مسلح را یک شاهد عینی از کسبه این منطقه چنین نقل کرده است: متوجه شده بودیم که وضع منطقه غیرعادی است. هر چه می‌گذشت تعداد ماشینهای بیشتری از پاسدارها می‌رسیدند و مستقر می‌شدند. همه می‌گفتند خانه مجاهدین است که از راه دور محاصره کرده‌اند. در این حدس و گمانها بودیم که ناگهان صدای فریادی بلند شد که همه را میخکوب کرد: «مرگ بر خمینی، درود بر ‌رجوی!» در وسط خیابان مرد چهارشانه قدبلندی فریاد می‌زد و مدام راجع به‌آزادی و مجاهدین شعار می‌داد. چیزی را در وسط دو دستش گرفته و مشت کرده بود و پاسدارها از دور حلقه زده بودند و نزدیک نمی‌شدند. تعدادی پاسدار هم پشت خودروها و دیوار مغازه‌ها سنگر گرفته و مسلسلها را به‌طرفش نشانه‌ی رفتند.
هر از گاهی دستهایش را به‌پاسدارها نشان می‌داد و از هر طرف به‌پاسدارها نزدیک می‌شد آنها عقب می‌رفتند، می‌ترسیدند که با نارنجک به‌میانشان برود و منفجرشان کند.‌ ای کاش مفری پیدا می‌کرد تا از چنگشان در برود، اما کجا می‌توانست برود؟ از هر طرف که می‌چرخید، در تیررس آنها بود.
ناگهان صدای رگبار مسلسلی بلند شد و او را از پا زدند ولی بازهم شعار می‌داد: مرگ بر‌خمینی، پیرکفتار خون‌آشام!
چندبار دیگر هم به‌طرفش شلیک کردند، با آن‌که او تقریباً بی‌حرکت بر زمین افتاده بود، می‌ترسیدند نزدیکش شوند.
یک‌بار نیم‌خیز شد و چیزی را که در مشتش بود به‌طرف پاسدارها انداخت، همه ترسیدند و زمین‌گیر شدند. اما اتفاقی نیفتاد و معلوم شد که یک سنگ را در مشتش گرفته بود و این‌همه پاسدارها را ترسانده بود.
وقتی که نزدیکش رفتند و مطمئن شدند که زنده نیست، به‌رئیسشان خبر دادند، صدای بی‌سیم را از آن طرف درست نمی‌شنیدم که چی گفتند ولی رئیس پاسدارها گفت ما منتظر ماشین هستیم.
پاسدارها تا توانستند به‌پیکر بی‌جان آن مجاهد تیر زدند. بعد از مدتی ماشینی آمد و پیکر خون‌آلودش را در کیسه‌یی گذاشتند و از صحنه خارج کردند». 
اینگونه بود که مجاهدشهید علی‌اصغر محکمی سرشار از ایمان و عشق به‌مردم در خون خود تپید و جاودانه شد.

قسمتی از نامه مجاهد دلیر علی‌اصغر محکمی به‌مادرش
«مادرجان این نامه را می‌توانی در حکم وصیتنامه من فرض کنی حتماْ گاهی اوقات با خود فکر کرده‌اید که این چه وضعی است؟ پس کی تمام می‌شود؟ کی فرزندان دربه‌در به‌آغوش گرم خانواده‌هایشان باز می‌گردند؟ کی زنان بیوه و فرزندان پدر و مادر ازدست‌داده در دامان پرمهر مردم مهربان آرام خواهند گرفت؟ پس کی این‌جانی خطرناک و این خائن به‌اسلام و این امام چماقداران و اوباش، خمینی جلاد و خونخوار سقوط خواهد کرد؟
آیا به‌یاد دارید که حکومتی در دنیا توانسته باشد بر‌ روی امواج غلتان خون شهیدان پایدار بماند؟ آیا حکومتی سراغ داری که میلیونها زن و مرد از صبح تا شب نفرینش کنند و هرکدام داغ جوانی را به‌دل داشته باشند و آن وقت آن حکومت پابرجا بماند؟
می‌خواستم خلاصه بگویم که هیچ‌گاه غمگین نباشی. خوشحال باش، پیش خدای خودت شکرکن. مادرجان بنا به‌همین دلایل و شواهد و بنا به‌حکم خدا و رسول او در قرآن و رفتار امام حسین علیه‌السلام ما نمی‌توانیم در مقابل این همه جنایت و خیانت و ستمگری و شقاوت و خونریزی آن هم به‌نام اسلام ساکت بنشینیم. چون شرف داریم. چون غیرت داریم. پس کشته‌شدن در این‌راه یعنی در راه خدا و خلق یعنی در راه ازبین‌بردن حکومت جنایت و وحشت یعنی در راه آزادی، بله کشته شدن در این‌راه خیلی لذت‌بخش و آرزوی هر انسان باشرفی است. انسانی که به‌خدا اعتقاد دارد،انسانی که پیرو امام حسین است. خدا را شکر کن که در این زمان که یکی از مشکلترین زمانهای تاریخ است، به‌راه شیطان نرفته‌ایم و هم‌چون یاران امام حسین با رفاه و زندگی راحت و مقام و منصب وداع کرده‌ایم و درعوض به‌مردم خود و دین خود خیانت نکرده ایم
مطمئن باش، اگر خدا و قیامت حق است، پس پیروزی مجاهدین بر‌خمینی جلاد نیز حق است. ولی لازم است که چنین پیروزی بزرگی که مطمئناْ یکی از پیروزیهای مهم تاریخ بشر است، یعنی پیروزی بر‌جنایتکارترین، سفاکترین، ریاکارترین، دروغگوترین، جلادترین و خونریزترین رژیم دنیای معاصر، مسلماْ خیلی ارزش دارد و باید که بها و تاوان زیادی هم برایش پرداخته شود. آیا از جان موسی خیابانی و اشرف رجوی، هم عزیزتر داشتیم. بلی بیشتر از آنها را هم مجاهدین خواهند داد. مگر پیروزی(که مثل آفتاب روشن است)، کم ارزش دارد؟ مگر آزادی مردم و بهبود اوضاع کارگر، دهقان و مردم محروم کم ارزش دارد؟ تا دیگر کسی بعد از این به‌نام خدا و رسول او و به‌نام جانشینی امام زمان، به‌زنان و دختران زندانی تجاوز نکند، آن هم به‌حکم شرعی! خمینی بی‌شرف. تا دیگر زنان باردار را اعدام نکنند. آن هم به‌نام اجرای احکام الهی! 
بله مادر عزیزم، ازبین‌بردن و به‌گورسپردن این حکومت وحشی و خونریز، فداکردن جان می‌خواهد. دربه‌درشدن می‌خواهد، آوارگی می‌خواهد، گرسنگی می‌خواهد و سایر چیزهایی که امام حسین از دست داد و حضرت زینب هم به‌آنها راضی بود. بسیار خوشحال و راضی هستیم از این‌که ما هم در این مبارزه سهمی کوچک داریم و خدا را شکر که به‌هواداری مجاهدین و مبارزه در راه سرنگونی رژیم ضدبشری خمینی مشغول هستیم. مگر جان ما از جان شهیدان ازدست‌رفته باارزشتر است. امروز دیگر مادران زیادی هستند که ۳یا۴ نفر از فرزندان خود را ازدست داده‌اند. ولی آنها ازدست نداده‌اند. آنها در پیش خدا مهمانند، آنها روزی می‌خورند: «یستبشرون بنعمه‌ من‌الله و فضل و ان‌الله لایضیع اجرالمؤمنین»(آیات ۱۶۷ به‌بعد از سوره آل‌عمران را که درباره مقام شهید است، حتماْ بخوانید)
خداحافظ
۲۷اسفند۶۰ علی‌اصغر

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ مرداد ۲۵, شنبه

مجاهد شهید بهرام قاسم‌خانی


مشخصات مجاهد شهید بهرام قاسم‌خانی
محل تولد: اردبيل
سن: ۱۹
تحصیلات: دانش‌آموز متوسطه
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: شهریور ۱۳۶۰

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ مرداد ۱, چهارشنبه

مجاهد شهید فرح بهرامیان


مشخصات مجاهد شهید فرح بهرامیان

محل تولد: همدان
سن: ۲۰
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: آذر ۱۳۶۰

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

مجاهد شهید جعفر ابراهیمی


مشخصات مجاهد شهید جعفر ابراهیمی

محل تولد: مريوان
سن: ۲۵
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ تیر ۲۹, یکشنبه

مجاهد شهید منوچهر صامتی


مشخصات مجاهد شهید منوچهر صامتی

محل تولد: کرمانشاه
سن: ۲۰
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: بهمن ۱۳۶۱

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید